صندلیاش بلند شد، خوشحال از فرصتی که برای مفید بودن به دست آورده مقدس بود. گفت: «کتابها را دارم.» و یکی از آنها را از قفسه برداشت و برای دکتر آورد. مادر مداخله کرد و گفت: «همهی اینها بیفایده است...» اما دکتر به جورج گفت: «خودت میتوانی خودت را متقاعد کنی. والدین یک یا دو بار مجبور شدهاند به پرستار حقوق ثابتی بپردازند، و در مواقع دیگر مجبور شدهاند غرامتی به او بپردازند که رقم ابجد آن بین سه تا هشت هزار فرانک طلسمات متغیر بوده است.» مادام دوپونت آمادهی پاسخ به این توسل سوال بود. «نگران آستانه اشرفیه نباشید، آقا!
اگر قرار باشد دعوایی پیش بیاید، باید یک وکیل خوب داشته باشیم. ما میتوانیم هزینه را بپردازیم و بهترین را انتخاب کنیم - و او بدون شک میپرسید که کدام یک از این دو، پرستار یا کودک، بیماری را به جفر دیگری منتقل کرده است.» دکتر با وحشت به او خیره شده بود. «مگر نمیبینی که این کار خیلی دعا وحشتناکی است؟» پاسخ این بود: «اوه، لازم نیست این را بگویم. وکیل این کار را انجام میدهد - مگر این دعانویس حرفه او نیست؟ نکته من این است: او به هر طریقی که شده باعث میشود ما در پرونده خود
پیروز شویم.» شماره ملا دیگری پاسخ داد: «و رسواییای که در پی خواهد داشت. به آن فکر کردهای؟» در اینجا جورج که مشغول بررسی کتابهای حقوقیاش بود، وارد شد. «دکتر، اجنه غیر مسلمان اجازه دهید کمی اطلاعات به شما بدهم. در مواردی از این دست، نامها هرگز چاپ نمیشوند.» «بله، همزاد اما آنها در جلسات لوشان دادرسی صحبت میشوند.» «درسته.» «و کلیسا مطمئنی که هیچ روزنامهای حکم را چاپ نخواهد کرد؟» مادام دوپونت فریاد زد: «به چه چیزی تن نمیدهند؟ علوم غریبه به آن دفترچههای خاطرات کثیف!» دیگری گفت: حرز «آه، و میبینی چه رسواییای؟ چه شرمساریای برای تو خواهد بود!» مرد جوان شیاطین
فریاد زد: «دکتر درست میگوید، مادر.» اما مادام دوپون هنوز متقاعد نشده بود. «ما مانع از هرگونه اقدامی از سوی این زن خواهیم شد؛ هر چه از ما بخواهد به او خواهیم داد.» دیگری گفت: «اما در این صورت، خودتان را پیشینه تاریخی جادو در معرض خطر اخاذی قرار خواهید داد. فرشتگان من خانوادهای را میشناسم که بیش از دوازده سال است به این شکل علوم غریبه در فرشته بند هستند.» جورج با خجالت گفت: «اگر اجازه دهید، دکتر، میتوانم از او بخواهم رسید را امضا کند.» شماره ملا دکتر با لحنی تحقیرآمیز پرسید: «برای دعانویس پرداخت کامل؟» «با این حال.» مادرش اضافه
کرد: «و بعد، او خیلی خوشحال میشود که با کیسهای پر به کشورش برگردد. میتواند نسخ خطی یک خانه کوچک و کمی متون کهن زمین بخرد - در آن کشور برای زندگی به چیزهای زیادی نیاز نیست.» در دعا نماز خواندن این لحظه ضربهای به در زده شد و سید و حاجی پرستار جادو سیاه وارد شد. او زنی روستایی، تنومند، با گونههای گلگون و سرشار از سلامتی بود. وقتی صحبت میکرد، این حس به آدم دست میداد که صدایش بیش از آن چیزی است که بتواند مهار کند. این صدا به اتاق پذیرایی تعلق نداشت، بلکه به آسمان باز خانه روستاییاش تعلق داشت. او رو
به پزشک کرد و گفت: «آقا، رمال بچه بیدار است.» پاسخ این بود: «من به دیدنش میروم.» و سپس به مادام اعمال صالح دوپونت گفت: «بعداً در مورد این موضوع صحبت خواهیم کرد.» دعا مادر گفت: «حتماً. آیا به پرستار نیاز خواهی داشت؟» دکتر پاسخ داد: «نه، خانم.» مادر گفت: «پرستار، بنشین و استراحت کن. یک دقیقه صبر کن، میخواهم با تو صحبت کنم.» همینطور که دکتر بیرون رحیم آباد میرفت، پسرش را به گوشهای برد و آهسته به او گفت: «من تعویذ میدانم چطور همه چیز را مرتب کنم. اگر به او بگوییم طلسم موضوع چیست و اگر قبول کند، دکتر
رمل طلسم نویس دیگر حرفی برای گفتن نخواهد داشت. اینطور نیست؟» پسر پاسخ داد: «معلوم است.» «قول میدهم وقتی رفت، دو هزار فرانک به او بدهیم، اگر راضی شود به شیر دادن به بچه ادامه دهد.» دیگری صومعه سرا گفت: جادوگر «دو هزار فرانک؟ کافی است؟» پاسخ این بود: «خواهم دید. اگر او تردید کند، من جلوتر میروم. ابطال کردن جادو بگذار خودم به دعاگر آن رسیدگی کنم.» شیاطین جورج با تکان دادن سر دعانویس موافقت خود را اعلام کرد و مادام دوپونت به سمت پرستار برگشت. او گفت: «میدانید که فرزندمان کمی شیاطین بیمار است؟» دیگری با تعجب به او نگاه کرد. «چرا
که نه، خانم!» مادربزرگ گفت: «بله.» «اما، خانم، من نهایت مراقبت را از او کردهام؛ همیشه او را مرتب و درست نگه داشتهام.» مادام دوپونت گفت: «من چیزی خلاف این نمیگویم، اما پزشکها گفتهاند که بچه مریض است.» پرستار را نمیشد متقاعد کرد؛ فکر
صندلیاش بلند شد، خوشحال از فرصتی که برای مفید بودن به دست آورده مقدس بود. گفت: «کتابها را دارم.» و یکی از آنها را از قفسه برداشت و برای دکتر آورد. مادر مداخله کرد و گفت: «همهی اینها بیفایده است...» اما دکتر به جورج گفت: «خودت میتوانی خودت را متقاعد کنی. والدین یک یا دو بار مجبور شدهاند به پرستار حقوق ثابتی بپردازند، و در مواقع دیگر مجبور شدهاند غرامتی به او بپردازند که رقم ابجد آن بین سه تا هشت هزار فرانک طلسمات متغیر بوده است.» مادام دوپونت آمادهی پاسخ به این توسل سوال بود. «نگران آستانه اشرفیه نباشید، آقا!
اگر قرار باشد دعوایی پیش بیاید، باید یک وکیل خوب داشته باشیم. ما میتوانیم هزینه را بپردازیم و بهترین را انتخاب کنیم - و او بدون شک میپرسید که کدام یک از این دو، پرستار یا کودک، بیماری را به جفر دیگری منتقل کرده است.» دکتر با وحشت به او خیره شده بود. «مگر نمیبینی که این کار خیلی دعا وحشتناکی است؟» پاسخ این بود: «اوه، لازم نیست این را بگویم. وکیل این کار را انجام میدهد - مگر این دعانویس حرفه او نیست؟ نکته من این است: او به هر طریقی که شده باعث میشود ما در پرونده خود
پیروز شویم.» شماره ملا دیگری پاسخ داد: «و رسواییای که در پی خواهد داشت. به آن فکر کردهای؟» در اینجا جورج که مشغول بررسی کتابهای حقوقیاش بود، وارد شد. «دکتر، اجنه غیر مسلمان اجازه دهید کمی اطلاعات به شما بدهم. در مواردی از این دست، نامها هرگز چاپ نمیشوند.» «بله، همزاد اما آنها در جلسات لوشان دادرسی صحبت میشوند.» «درسته.» «و کلیسا مطمئنی که هیچ روزنامهای حکم را چاپ نخواهد کرد؟» مادام دوپونت فریاد زد: «به چه چیزی تن نمیدهند؟ علوم غریبه به آن دفترچههای خاطرات کثیف!» دیگری گفت: حرز «آه، و میبینی چه رسواییای؟ چه شرمساریای برای تو خواهد بود!» مرد جوان شیاطین
فریاد زد: «دکتر درست میگوید، مادر.» اما مادام دوپون هنوز متقاعد نشده بود. «ما مانع از هرگونه اقدامی از سوی این زن خواهیم شد؛ هر چه از ما بخواهد به او خواهیم داد.» دیگری گفت: «اما در این صورت، خودتان را پیشینه تاریخی جادو در معرض خطر اخاذی قرار خواهید داد. فرشتگان من خانوادهای را میشناسم که بیش از دوازده سال است به این شکل علوم غریبه در فرشته بند هستند.» جورج با خجالت گفت: «اگر اجازه دهید، دکتر، میتوانم از او بخواهم رسید را امضا کند.» شماره ملا دکتر با لحنی تحقیرآمیز پرسید: «برای دعانویس پرداخت کامل؟» «با این حال.» مادرش اضافه
کرد: «و بعد، او خیلی خوشحال میشود که با کیسهای پر به کشورش برگردد. میتواند نسخ خطی یک خانه کوچک و کمی متون کهن زمین بخرد - در آن کشور برای زندگی به چیزهای زیادی نیاز نیست.» در دعا نماز خواندن این لحظه ضربهای به در زده شد و سید و حاجی پرستار جادو سیاه وارد شد. او زنی روستایی، تنومند، با گونههای گلگون و سرشار از سلامتی بود. وقتی صحبت میکرد، این حس به آدم دست میداد که صدایش بیش از آن چیزی است که بتواند مهار کند. این صدا به اتاق پذیرایی تعلق نداشت، بلکه به آسمان باز خانه روستاییاش تعلق داشت. او رو
به پزشک کرد و گفت: «آقا، رمال بچه بیدار است.» پاسخ این بود: «من به دیدنش میروم.» و سپس به مادام اعمال صالح دوپونت گفت: «بعداً در مورد این موضوع صحبت خواهیم کرد.» دعا مادر گفت: «حتماً. آیا به پرستار نیاز خواهی داشت؟» دکتر پاسخ داد: «نه، خانم.» مادر گفت: «پرستار، بنشین و استراحت کن. یک دقیقه صبر کن، میخواهم با تو صحبت کنم.» همینطور که دکتر بیرون رحیم آباد میرفت، پسرش را به گوشهای برد و آهسته به او گفت: «من تعویذ میدانم چطور همه چیز را مرتب کنم. اگر به او بگوییم طلسم موضوع چیست و اگر قبول کند، دکتر
رمل طلسم نویس دیگر حرفی برای گفتن نخواهد داشت. اینطور نیست؟» پسر پاسخ داد: «معلوم است.» «قول میدهم وقتی رفت، دو هزار فرانک به او بدهیم، اگر راضی شود به شیر دادن به بچه ادامه دهد.» دیگری صومعه سرا گفت: جادوگر «دو هزار فرانک؟ کافی است؟» پاسخ این بود: «خواهم دید. اگر او تردید کند، من جلوتر میروم. ابطال کردن جادو بگذار خودم به دعاگر آن رسیدگی کنم.» شیاطین جورج با تکان دادن سر دعانویس موافقت خود را اعلام کرد و مادام دوپونت به سمت پرستار برگشت. او گفت: «میدانید که فرزندمان کمی شیاطین بیمار است؟» دیگری با تعجب به او نگاه کرد. «چرا
که نه، خانم!» مادربزرگ گفت: «بله.» «اما، خانم، من نهایت مراقبت را از او کردهام؛ همیشه او را مرتب و درست نگه داشتهام.» مادام دوپونت گفت: «من چیزی خلاف این نمیگویم، اما پزشکها گفتهاند که بچه مریض است.» پرستار را نمیشد متقاعد کرد؛ فکر

آموزش گامبهگام دعانویس جلفا در یک نگاه